تو هستی
پس حرف هم هس
شاید هم.. چقدر کم شده ای
داری نزدیک میشوی...
به پایان
تمام میشوی ..
روزی
شاید همین فردا
یک روز
آرام
هماهنگ
زیبا
تمام ذرات وجودم
(تمام محتویات لیوانمو سر میکشم بدون توجه به تلخ بودنش )
هنوز هم میپرستمتون
قطره قطره خونی که از شما به زمین ریخت..
تو ذره ذره ی این خاک آریایی زندگی می آفرینه
و تو رگهای ما جریان داره
مال من باشو نذار ستاره ها
مث فانوسای مرده بد بشن
آخه هیچ موقع نبودی که از خودت دفاع کنی
نخواستی که باشی
تو محکومی که فراموش بشی
حواست نیست
اما من حواسم هست تو چقد خوشحالی
چون واسه خوشحالیه تو خوشحالم
اصل قضیه که واسه من فرقی نداره
از لای انگشتات افکارم ذره ذره داره میریزه زر پات
(بی غرض)
اما منو خوب ببین
من با اون خیلی فرق دارم
باور کن
پارکبان ایده آلیست مجنون عاشق تنهای دوست داشتنی صادق و مهربون
آره راست میگی
ما مجبوریم که حرفامونو تو دلمون واسه خودمون نگه داریم
ولی حرفی هم نزنیم که اونا رو خوشحال کنیم
همه ی واژه ها واسم رنگ باختن
همشون غیر فعال شدن
خاکستری
میگن رو ما کلیک کنی نتیجه ای نداره
روی همشون باید نفت بریزم
یه کبریت روشن کنم...
وهمشون شعله ور شن
چند تا سیب زمینی هم میندازم توش
تو سرما میچسبه... چه حالی میده
وقتی تو دستت بگیری داغ داغ پوستشو بکنی روش نمک بپاچی
بعد کارشو بسازی
اهل تک خوری نیستم هر کی هوس کرده بیاد جلو
به قدر کافی کلمه واسه سوختن سیب زمینی واسه پختن هوا واسه سرد شدن و نمک واسه پاشیدن هس
فقط اون سیب زمینیه اونی که اونجاس
واسه دوست خلمه
شرمنده چشم طمع از اون بردارید
کلمه ها سوختن...تموم شدن...فقط یه سری نقطه مونده
که رفتن نشستن ته خط
نمی دونم
دارن اصرار میکنن
اصرار به ...
خسته میشم
تا حد مرگ
جنازم رو زمین می افته
نفس دارم
فقط در حد اومدن و رفتن
و هوس خواستن در من میمیرد
بعد اتفاقه که تموم میشه
تو هنو تو کفی
که چی؟
که این چه جوری اصن شروع شد..
اصن چی شد؟
چی بود؟
نمیدونم شاید سرعت تجزیه تحلیل ذهن من پایینه
باور کن اگه سرعت نور هم داشت ذهنم
باز کاری از دستم بر نمیومد