وسکوت خندید
به صورتکی که میدید
ولبخندی که از چوب هم خشک تر بود
سایه ای شده ام بر زمین و از قدم های انسانها بر روی جسمم نمی رنجم
از بخشندگی ام نیست
حس نمی کنم
خالی شدهام از خویشتن
بر قاب قامتم حتی کلاغی نیز نمی نشیند
ومیخواهم زمان را از طول و عرض و ارتفاع بکشم
تا حجمش بیشتر شود
تا همه ی جهان در آن معلق شود
ومن می نرسم
هیچ گاه
به لحظه ی انتخاب
باز هم تکرار
باز هم جدال عقل و دل
خدایا بر ما ببخشای
این لحظه های تردید را
ببخشای
هر لحظه
هر تصمیم
درانتها
حکم اعدام قلبش و صادر کرد
تجربه ی زندگی کردن
صدای خورد شدن استخونامو زیر چرخ دنده هاش می شنوم
مث صدای له شدن برگای خشک زیر قدمهام میمونه
پیکر نحیف من زیر قدمهای قدرتمند اون
اما
قشنگه
خیلی اوقات آدما دوست دارن برای عذابش
چرا فکر میکنی وقتی می خندم یعنی خوشحالم
اگه گریه میکنم یعنی ناراحتم
اگه اخم میکنم یعنی دلخورم
این قانون توست
وآدمایی مثل تو
قانون من و تو باهم فرق میکنه
اصلا همه با هم فرق میکنن یا لااقل من اینجوری فکر میکنم
بعد فردا میام میبینم از جلوم رد میشی بدون حتی یه نگاه چرا؟ چون دیروز تو حرف زدی ومن لبخند نزدم
چرا قانون دنیام وازم نپرسیدی تو هم مثل بقیه ای و من از این شباهت نفرت دارم به اندازه ی اون لبخند تصنعی که وقتی حرف میزنم رو لبت میشینه به این معنی که خوبه یا اینکه حق با توئه یا اینکه چه جالب
تو این مواقع دوست دارم خفت کنم یا اینکه از اعماق وجودم بگم:
ببین برو گم شو
اه چرا نیست؟؟
شاید
شایدهم
اصلا ممکنه
اه دارم گیج می شم اصلا بی خیالش نه؟
اما نه اگه دیگه نباشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعضی اوقات اینقدر خوشحالم که دوست دارم تمام دنیا باهام بخنده اما نمی دونم چرا خوشحالم !!!
بعضی موقع ها هم اینقدر دلم پراز غم می شه که فکر می کنم همه چی سر جاش فقط من اضافه ام
هه اما بازم نمی دونم چرا !!!
خدایا مرا چه می شود؟؟؟؟؟؟
دیدی؟ وقتی که مثلا نمی خوای به یکی فکر کنی ولی از بس برات شیرینه با هر سوژه ای که دستت میاد
میری تو بهر توهم
وهی میبافی
و تو لذتش غرق میشی
گذشت زمان و حس نمیکنی
خدایی حسش کردی؟